آخرین اخبار سایت

“از تو”

“از تو”

"از تو"

امروز می‌خواهم از تو بنویسم از بی‌امان دویدن‌هایت، از ملامت کشیدن‌هایت، می‌خواهم از

شب‌هایی بنویسم که نمناکیِ چشمانِ اشک بارت را کسی نفهمید.

از جرعه‌جرعه اندوه به کامت ریختن‌ها گویم. از نوازش‌های حقیقی‌ات گویم و به راستی که

گونه‌هایم نظیرش را ندیده بودند. می‌خواهم از بی‌چشمداشت بخشیدن‌هایت از بی‌شکوه گلایه

شنیدن‌هایت بنویسم. از حس شرمت بگویم در اوج زشتی گناهانم، می‌خواهم زیبایی ملودی را

وصف کنم که تو برای رقص مجنون‌وار دلم در هستی می‌نواختی.

 

افسوس بر من که بارها گفتم تو اینجایی اما در مرداب گناهانم لحظه‌ای یاد تو نبودم،وای بر من

که خواندم تو نزدیکی اما ثانیه‌ای تو را حس نکردم.

دریغا که گفتم با تو می‌توان زیبا زیست اما در هجوم تلخ لحظه‌هایم و حجم سکوت ثانیه‌هایم ملول

و خسته از زیستن بودم.

من با تو خواندم که در اکنون زی اما حتی با لحظه‌ای بودن، لذت را تجربه نکردم.

اما امروز آمده‌ام تا بگویم زیبا شده‌ام آمده‌ام تا تن خسته‌ام را ببینی که با یاد تو از زیر مرداب

گناهان بیرون خزیده است. آمده‌ام تا ناپاکی روحم را ببینی که از شوق تو ناله می‌زند. حتی اگر

مرا به خاطر نداشته باشی باز به سویت خواهم آمد، می‌خواهم تو را یاد آورم از شب‌های

تنهایی‌ام، از سکوت‌های سنگین شب‌های تلخم، از بی‌نوازشی روحم.

می‌خواهم تو را یاد آورم از شب‌هایی که دست نوازشگر تو تداعی کننده‌ی حس عاشقی بود و

حتی لحظه‌ای بودن تو، تجلی‌گاه عارفانه‌ی هستی بود.

می‌خواهم تو را یاد آورم از عصمت عشقم از پاکی گذشته‌ی روحم، از آرامش از دست رفته‌ی

جانم. می‌خواهم به یاد آوری که من بنده‌ی گنهکار تو هستم که مرا جز تو خدایی نیست که غیر

از تو مرا حامی نیست.

امروز دیگز قلمم تنها به یاد تو می‌رقصد و ساز دل به خاطر تو می‌نوازد. امروز دیگر

لحظه‌لحظه‌ی تنهایی‌ام جایش را به بغل‌بغل آرامش داده است.

می‌خواهم امروز پرده‌ی منیت بدری و مرا که از تو بیگانه‌ام آشناترینم سازی.

امروز دوست دارم شیرینی کامم را بینی که با یادت این‌چنین گشته است و صدای طبل دل را

بشنوی که از شوق تو چگونه طبل بر سینه می‌کوبد و نمناکی چشمانم و عشقناکی روحم را

بفهمی، و تو تفسیر کنی ساعت‌های به دور از تو زیستن را، غریبانه بودن شب‌هایم را، با

خاطرات زندگی کردن‌هایم را.

و برایم شرح دهی که زین پس، بعد وصال تو را تنهایی نیست‌، مرا درد فراق و طعم دوری

نیسش.

امروز به درگاه تو زانو زده‌ام و از هجوم حقیقت به خاک افتاده‌ام، و از روی عجز به درگاه تو می‌کوبم.

می‌خواهم در آن لحظه که به سجده می‌روم تو اوج عارفانه‌ی تجلی‌گاه بندگی را نظاره‌گر باشی تا

بدانی هنوز بندگی در خاطرم هست. هنوز عاشقی در آستان تو را می‌دانم و به آن اندازه که گمان

می‌کنی مهجور و غریب با تو نیستم.

من عاشقانه دلم را تا اینجا آوردم تا بدانی که تشنه‌ی تو هستم، پس عطش مرا از لطف

بی‌دریغت پایان بخش و از مهربانیت مرا سیراب کن مرا که در لحظه‌لحظه‌ی زیستنم محتاج تو‌ام،

مرا که در عصمت یک عشق، در بلور یک رویا و در بلوغ یک ایمان خواستار تو‌ام. بارخدایا!

اشتیاق دلم را بفهم و مرا به درگاهت بپذیر….!!!!

                                         ((((((آمین))))))


منبع: http://bimehr.blogfa.com

کلمات کلیدی: می‌خواهم ,آورم ,روحم ,لحظه‌ای ,بنویسم ,آمده‌ام